گفت نه بلند شو از توی اتاق بابا و مامان یه صذاهایی میاد.گفتم:پدر سگ چرا من رو بیدار کردی.خلاصه بلند شدم و رفتم جلوی در اتاقشون . وقتی گوش کردم دیدم صدای اخ و......ف میاد.از سوراخ کلید نیگا کردم دیدم تلویزیون رو بردن تو اتاق خودشون و دارن فیلم سو..ر نگاه میکنن و بابا مامان هم یه گوشه دراز کشیدن و همدیگه رو می ما....تا دلتون بخواد با راستین نگاه کردیم و بعد از نیم ساعت رفتیم توی اتاق و تا صبح خودمون رو....کردیم........
واقعا اگه شما باشین چه فکری میکنین.حتا اگه این نوشته هم یه داستان خیالی و حاصل تراوش ذهن بیمار یک ادم روانی باشه به نظر شما جایی برای ترحم و بخشش برای خواننده ی بخت برگشته میمونه.ایا مفهوم طنز اینقدر سخیف شده.همینجا باید هزاران درود بفرستم به ارواح طیبه ی برناردشاو-چخوف و رومن گاری...
در یکی از همین وبلاگهای به اصطلاح طنز که من با خوندنش شاخک دراوردم نویسنده یکی از اثار قدیمی و چاپ شده ی ابراهیم نبوی عزیز و غریب رو با جراحی کردن و تغییر دادن ابلهانه در وبلاگش به اسم خودش نوشته بود و در اخر توضیح داده بود که :
این مطلب رو در تابستان سال ۸۰ بعد از دانشگاه در فلان کافی شاپ به رشته ی تحریر دراوردم. اسم-تاریخ-ساعت..........
از همه جالب تر این بود که در قسمت نظرات ۳۶ کامنت وجود داشت که اکثرشون نویسنده های وبلاگ بودن و با قربون صدقه و تمنا و التماس از ایشون خواهش کرده بودن که مطالب دیگه شون رو هر چه زودتر بنویسن و به قول معروف اپدیت کنن...........
پس کجاست شرافت کاری/کجاست وجدان نویسنده /کجارفته قداست و حرمت خواننده.
تا جایی که من یاد گرفتم یکی از اهداف انسان طناز این است که از دریچه ی طنز به اتفاقات وقایع و موضوعات اطرافش نگاه کنه و اونها رو با زبانی نرم ساده زیبا و شنیدنی و خواندنی به چالش و انتقاد بکشونه .وای به حال این طنز فاخر........
در یکی دیگه از همین وبلاگها نویسنده در تعریف یکی از خاطرات بسیار خنده دار و جالب به قول خودش نوشته بود:
روز جمعه با بچه ها خونه ی رضا دعوت بودیم برای عرق خوری.رفتیم خونه شون .ما رو برد توی اتاق خودش .نشستیم.رضا رفت تا سور و سات رو ردیف کنه.منهم از فرصت استفاده کردم و رفتم توی اتاق خواهرش و با هزار زحمت از توی دراور یکی از شرت های خواهرش رو دراوردم و زیر لباسم قایم کردم.فرداش توی مدرسه غوغایی به پا کردم و با بچه ها کلی خندیدیم هه هههه........میدونم شما هم خیلی حال کردین و خندیدین....
ما داریم کجا زندگی میکنیم دوستان.مگر نه اینکه طنز وسیله ای ست برای تلطیف و زیبا و روشن کردن روح انسان.من با خوندن این مطالب روحم زخمی و سیاه و تار شد.و برای خودم و خیلیا متاسفم و احساس شرمندگی میکنم.
وقتی میبینم که امکان داره چنین ادمهایی تو کو چه و خیابون دور وبرم باشن دلهره وجودم رو میگیره.چشمتون روبیشتر درد نمیارم که صحبت بسیار است.ولی واقعا اینجا جاداره هزاران بار از یکنفر که از کودکی کتابهای توی کتابخونه ش اسباب بازیهای من بودن و تا این سن که رسیدم راهنمای من بوده و دانش و تجربیات و اموخته هاش رو بدون چشمداشت با من به شراکت گذاشت و احساسات زیبا رو فیلم خوب تئاتر خوب موسیقی خوب شعر خوب و........ به من یاد داد و هدیه کرد تشکر کنم.برادرم سیاوش هزاران بار ممنون.........باقی بقایتان.....
دینگ دانگ...چه صداست؟
ناقوس..
کی مرده؟کی بجاست؟
حرف از کدام سوگ و عروسی است؟
ناقوس....
کی شاد مانده؟ که مایوس.................


