تبليغاتX
بابا گنوش - درد دل

بابا گنوش

در مورد همه چیز

سلام.امیدوارم تمامی دوستان خوبم خوب و خوش باشن همچنین تمام مردم دنیا و مخصوصا امیدوارم در حال حاضر اهالی زلزله زده ی اون شهر چین که اسمش یادم رفته در وضع بهتری به سر ببرن...چند وقته که میخواستم در مورد مطلبی که ذهنم رو مشغول کرده براتون بنویسم و با شما در میون بذارم.در مورد واژه ی طنز/شخص طناز و مفهوم و استفاده های این کلمه .من مثل خیلی از شما هر چند وقت یکبار که فرصتی پیدا کنم از سر کنجکاوی و دیدن و دانستن بیشتر به جستجو و خواندن وبلاگها و سایتهای مختلف میپردازم .به قول معروف وبگردی مینمایم.چند شب پیش هوس کردم سری به وبلاگهای طنز بزنم و ببینم تازه چه خبره.حدود ۴۸ بلاگ رو سرچ کردم.به ترتیب شروع کردم به دقت خوندنشون.چند تای اولی عالی بود چندتا ی بعدی خوب بود ولی کم کم سقوط شروع شد.هرچه بیشتر پیش میرفتم ناامیدتر میشدم.نمیدوم این همه بلاگ با ظاهر جذاب و محتوای مضخرف و پست رو چه کسایی مینویسن.رذالت تا کجا/پستی تا چه حد.نسل من داره به کجا میره.واقعا دلم میخواد بدونم نویسنده ی این نوشته ها در اون وضعیت با چه فکری کلیدهای اون کیبورد لعنتی رو فشار میده.آیا واقعا فکر میکنه این نوشته ها به درد کسی میخوره.آیا این اباطیل میتونه خنده کوچکی بر لب کسی بشونه.مثلا اسم یکی از این وبلاگها که در مشخصات و معرفی اون نوشته شده بود:فقط طنز - من یک پدر سگ هستم- بود.با خوندن هر مطلب این نویسنده تعجبم بیشتر میشد.یکی از مطالبش این بود:من ۱۵ ساله بودم و برادرم راستین ۱۳ ساله .یه شب جمعه بود و تو اتاقم خوابیده بودم که راستین اومد بالای سرم وبیدارم کرد.گفتم:چی شده دزد اومده.....

گفت نه بلند شو از توی اتاق بابا و مامان یه صذاهایی میاد.گفتم:پدر سگ چرا من رو بیدار کردی.خلاصه بلند شدم و رفتم جلوی در اتاقشون . وقتی گوش کردم دیدم صدای اخ و......ف میاد.از سوراخ کلید نیگا کردم دیدم تلویزیون رو بردن تو اتاق خودشون و دارن فیلم سو..ر نگاه میکنن و بابا مامان هم یه گوشه دراز کشیدن و همدیگه رو می ما....تا دلتون بخواد با راستین نگاه کردیم و بعد از نیم ساعت رفتیم توی اتاق و تا صبح خودمون رو....کردیم........

واقعا اگه شما باشین چه فکری میکنین.حتا اگه این نوشته هم یه داستان خیالی و حاصل تراوش ذهن بیمار یک ادم روانی باشه به نظر شما جایی برای ترحم و بخشش برای خواننده ی بخت برگشته میمونه.ایا مفهوم طنز اینقدر سخیف شده.همینجا باید هزاران درود بفرستم به ارواح طیبه ی برناردشاو-چخوف و رومن گاری...

در یکی از همین وبلاگهای به اصطلاح طنز که من با خوندنش شاخک دراوردم نویسنده یکی از اثار قدیمی و چاپ شده ی ابراهیم نبوی عزیز و غریب رو با جراحی کردن و تغییر دادن ابلهانه در وبلاگش به اسم خودش نوشته بود و در اخر توضیح داده بود که :

این مطلب رو در تابستان سال ۸۰ بعد از دانشگاه در فلان کافی شاپ به رشته ی تحریر دراوردم. اسم-تاریخ-ساعت..........

از همه جالب تر این بود که در قسمت نظرات ۳۶ کامنت وجود داشت که اکثرشون نویسنده های وبلاگ بودن و با قربون صدقه و تمنا و التماس از ایشون خواهش کرده بودن که مطالب دیگه شون رو هر چه زودتر بنویسن و به قول معروف اپدیت کنن...........

پس کجاست شرافت کاری/کجاست وجدان نویسنده /کجارفته قداست و حرمت خواننده.

تا جایی که من یاد گرفتم یکی از اهداف انسان طناز این است که از دریچه ی طنز به اتفاقات وقایع و موضوعات اطرافش نگاه کنه و اونها رو با زبانی نرم ساده زیبا و شنیدنی و خواندنی به چالش و انتقاد بکشونه .وای به حال این طنز فاخر........

در یکی دیگه از همین وبلاگها نویسنده در تعریف یکی از خاطرات بسیار خنده دار و جالب به قول خودش نوشته بود:

روز جمعه با بچه ها خونه ی رضا دعوت بودیم برای عرق خوری.رفتیم خونه شون .ما رو برد توی اتاق خودش .نشستیم.رضا رفت تا سور و سات رو ردیف کنه.منهم از فرصت استفاده کردم و رفتم توی اتاق خواهرش و با هزار زحمت از توی دراور یکی از شرت های خواهرش رو دراوردم و زیر لباسم قایم کردم.فرداش توی مدرسه غوغایی به پا کردم و با بچه ها کلی خندیدیم هه هههه........میدونم شما هم خیلی حال کردین و خندیدین....

ما داریم کجا زندگی میکنیم دوستان.مگر نه اینکه طنز وسیله ای ست برای تلطیف و زیبا و روشن کردن روح انسان.من با خوندن این مطالب روحم زخمی و سیاه و تار شد.و برای خودم و خیلیا متاسفم و احساس شرمندگی میکنم.

وقتی میبینم که امکان داره چنین ادمهایی تو کو چه و خیابون دور وبرم باشن دلهره وجودم رو میگیره.چشمتون روبیشتر درد نمیارم که صحبت بسیار است.ولی واقعا اینجا جاداره هزاران بار از یکنفر که از کودکی کتابهای توی کتابخونه ش اسباب بازیهای من بودن و تا این سن که رسیدم راهنمای من بوده و دانش و تجربیات و اموخته هاش رو بدون چشمداشت با من به شراکت گذاشت و احساسات زیبا رو فیلم خوب تئاتر خوب موسیقی خوب شعر خوب و........ به من یاد داد و هدیه کرد تشکر کنم.برادرم سیاوش هزاران بار ممنون.........باقی بقایتان.....

دینگ دانگ...چه صداست؟

ناقوس..

کی مرده؟کی بجاست؟

حرف از کدام سوگ و عروسی است؟

ناقوس....

کی شاد مانده؟ که مایوس.................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط بابا گنوش  |